| |
|
|
» داستان کوتاه عشق واقعی
داستان کوتاه عشق واقعی
چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره . رنگ چشاش آبی بود . رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ… وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه . دوستش داشتم . لباش همیشه سرخ بود . مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه … وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد. دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم . دیوونم کرده بود . اونم دیوونه بود . مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد . دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم . می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه . اونوقت دور لباش هم قرمز می شد . بعد می خندید . می خندید و… منم اشک تو چشام جمع میشد . صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت . قدش یه کم از من کوتاه تر بود . وقتی می خواست بوسش کنم ٫ چشماشو میبست ٫ سرشو بالا می گرفت ٫ لباشو غنچه می کرد ٫ دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند . من نگاش می کردم . اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد . تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫ لبامو می ذاشتم روی لبش . داغ بود ..... |
|
|
چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 | |
| |
| |
|
|
|
یک نفر.......
یک جایی.....
تمام رویاهایش لبخند توست....
و زمانی که به تو فکر می کند .............
احساس می کند که زندگی واقعا باارزشه ..............
پس هرگاه احساس تنهایی کردی این حقیقت را به خاطر داشته باش .
یک نفر.......
یک جایی......
در حال فکر کردن به توست. |
|
|
چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 | |
| |
| |
|
|
 |
|
|
چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 | |
| |
| |
|
|
|
سلام
هدف فقط ايجاد وبلاگ بود |
|
|
سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 | |
| |